شهر کلان، فرهنگ خرد (3- آلودگی صوتی)
آلودگی صوتی در شهرهای بزرگ و پرجمعیت طبیعی است اما میشود جلوی بسیاری از آنها را گرفت... میشود بجای بوقهای ممتد و عصبی با چندتا بوق کوتاه ماشین روبرویی را به حرکت وا داشت... نمیدانم کدام بوقی تا به حال راهی را باز کرده ... اگر کسی (با عرض معذرت) آنقدر نمیفهمد که وسط خیابان جای توقف یا مسافر زدن نیست، بوق که او را ادب نمیکند... همچنین احتمالاً همسایهها چندان دوست ندارند بدانند که ما کی به خانه برمیگردیم، بنابراین فکر میکنم وقتی به خانه میرسیم بهتر است بجای بوق، پیاده شویم و زنگ را بزنیم.... یا مثلاً توی اتوبوس، مردم علاقهای به شنیدن حرفهای ما با دوستانمان ندارند پس نیازی نیست داد بزنیم، آنها همچنین علاقهای به شنیدن آهنگهای گوشی همراه ما ندارند، هندزفریها برای همین وقتها اختراع شدهاند...
همچنین سر صبح میوه فروش محترم با فریاد برای اون یکی دوستش که ته مغازه ایستاده جک تعریف میکنه... یا رفتگر محترم... با فریاد به راننده ماشین شهرداری نهیب میده که بیا اینوری یا اونوری... یا راننده سرویسمدرسه بچه ها دم در خونه مسافرش که میرسه دوتا بوق بلند میزنه یعنی بیا پایین من منظرم، دیر هم شده.... خلاصه صداهای خش دار از الطاف خود ماست که بر ماست...
فکر میکنم صدای موتورها و ماشینها و اگزوزها و دستفروشان و ساط داران و همهمه بازار به حد کافی اعصاب را خط خطی میکند که نیاز به آلودگی بیشتری نداشته باشیم... به یکی از مسئولین یکی از روزنامه های خوزستان گفتم این نوشتن من هیچ فایده ای نداره... مگه چند نفر از مردم روزنامه شما رو میخونن و تازه بهش توجه میکنن؟ گفت مهم نیست اگه حتی یک نفر از هر صد نفر هم قبول کنه که بوق نزنه... بجای صدتا بوق 99 تا بوق در روز میشنویم... خودش خیلیه...
امیدوارم همه ما جزء همین خیلی باشیم....
شهر کلان، فرهنگ خرد (2- شهر کثیف)
در این پست های سریالی شهر کلان بیشتر میخوام به کم کاریها و یا خصلتهای رفتاری خود ما مردم بپردازم... این قسمت درباره شهر کثیف اهوازه....
در خیابان راه میروی... آنچه که نمیشود به این شهر گفت «شهر پاکیزه» است... آشغال و کثیفی از در و دیوار میبارد... گذشته از گرد و خاک که از مختصات هوای خوزستان است، آشغالهایی که من شهروند در شهر میریزم... و پوسترهای تبلیغاتی از موسسات مختلف و حتی پوسترهایی که از انتخابات مختلف گذشته بر در و دیوار مانده، باعث شده تا شهر زیبایی نداشته باشیم... شاید یک دلیلش نبود سطل آشغال کافی باشد یا شاید کمکاری شهرداری در نظافت دیوارها و شستشوی روزانه معابر... اینها به شهرداری برمیگردد ولی انصافاً نمیشود که قدم به قدم شهر را سطل زباله گذاشت، ریختن آب دهان و بینی روی زمین دیگر به شهرداری و دولت و آبوهوا مربوط نمیشود... ناراحتی اینجاست که من حتی لحظهای شک نمیکنم که آشغالم را روی زمین نریزم، حتی نگاه نمیکنم که شاید سطلی یا توده آشغالی کمی قبل یا بعد از من در مسیر هست یا نه.... اینجا من ترجیح میدم باتوجه به وخامت اوضاع اصلاً از تفکیک یا بازیابی زباله ها صحبت نکنم...
- یک آقای جوان و محترمی رو دیدم که از مغازه محل کارش خارج شد و بطری آب معدنی خالیش رو پرت کرد وسط خیابون....
خوب مغازه ما خانه ما ست دیگه...
- هر روز آقایون محترم رفتگر در شلوغترین ساعات کاری مثلاً 6:30 تا 7 صبح شروع به جارو کردن معابر و میدانهای شلوغی مثل چهارشیر میکنند که هم باعث میشه مردم خاک بیشتری بخورند هم باعث میشه هر روزت رو با دیدن آشغالهای مانده از روز قبل شروع کنی... مثلاً نمیشه یک ساعت زودتر این همشهریان گرامی کارشون رو شروع و تموم کنند
- صبح که به سرکار که میرم و بعد از ظهر که از سر کار برمیگردم از کنار یکی از این سطلهای زباله مربوط به ماشینهای مکانیزه شهرداری رد میشم و حالم از بوی بد آشغال به هم میخوره... گاهی این بوی تیز و تند رو میتونم وسط خیابون نزدیک خونمون هم حس کنم چون رد آب باقیمانده از آشغالها روی آسفالت خیابون جا مونده... وقتی زباله ها رو تفکیک نکرده استفاده میکنیم از این مشکلات هم پیش میاد دیگه... همه چیز درهمه و جمع آوریش یکم مشکل میشه...
- گاهی بارون زده یا نزده فاضلاب میزنه بالا و سطح جاده رو میگیره که نمیدونم مشکلش مصرف بالای مردم ماست یا نبود سیستم مناسب دفع فاضلاب...
- مسخره است که هنوز در گوشه و کنار و روی چمن پارکها آشغالهای مردمی را که مدتی در آنجا اطراق داشته اند میبینیم... این مسئله در زمان طفولیت من در مدارس و تلویزیونها هم گفته میشد...
- آشغالها فقط از انسانهای ثابت و ساکن خلق نمیشوند.. گهگاه میبینیم که ماشین با شخصیتی که رنگ و رویی هم دارد و صاحب متشخصش هم پشت آن نشسته در کوچه و خیابان آشغال میریزد چون احتمالاً نه در این ماشینها جایی برای زباله ها در نظر گرفته شده و نه سطل آشغال یا کیسه ای با ابعاد کوچک اختراع شده که در این ماشینها قرار گیرد...
آشغال و زباله تنها موارد کثیفی نیستند... رودخانه کارون درون شهر اهواز... نمای سفید یا نماهای ناسازگاری که در هوای گرد آلود و نسبتاً آلوده شهر ما زود رنگ و لعاب خود را از دست میدهند... ماشینهایی که دود میکنند و صاحبانشان اهمیت نمیدهند... عدم وجود سطل زباله و فضای سبز کافی در شهر بویژه در بافت قدیم آن که بعضاً پرتردد هم هستند... عدم آموزشهای کافی و به موقع به کودکان و عدم توجه برخی شهروندان که کم هم نیستند و بی تفاوتی آنها نسبت به تمیزی محیط زندگیشان و موارد دیگری که فعلاً ناگفته ماندند ... موارد دیگر آلودگیهای شهر ماست.... به امید آرزوها...
عُرضه خاک اندازی
بعد از این غیبت طولانی دوباره اینجام....
دوباره خوزستان خاک شده... هفته قبل که خاک تا تهران رسید، دیدیم که تعطیلی اعلام شد... در حالیکه دوستان من که آن روز تهران بودند گفتند شدت خاک از خاک اهواز و خوزستان کمتر بوده... این اعلام تعطیلی و توزیع ماسک رایگان در سطح شهر تهران را از چند جهت میشه نگاه کرد: 1. بدلیل نزدیک شدن به سالروز کوی دانشگاه و 18 تیر این تصمیم یک تصمیم سیاسی بوده تا فضای تهران یک فضای آرام دور از جنجال شود (با توجه به مسافرت اکثر تهرانی ها به شمال و شهرهای اطراف) 2. تهرانی ها، اصفهانی ها، شیرازی ها، تبریزی ها و برخی شهرهای دیگر کشور از مردم خوزستان، ایلام، کردستان، چهارمحال، بوشهر، هرمزگان، سیستان و بلوچستان و چندتا استان دیگه عزیزترند که با وجود تداوم این طوفان و خاک در طی این چند سال، مسئولین اهمیتی برای جان این مردم قائل نبوده و مهم نبوده که چند نفری هم از جمعیت این بخش از کشور دچار بیماریهای ناشی خاک شوند... ما در سال گذشته حدود 55 بار طوفان خاک داشتیم و یکبار رئیس سازمان محیط زیست هشدار جدی و تأثیرگزاری نداد و به عراق و عربستان نرفت یا وزیر محترم بهداشت که گویا آب اهواز و آبادان را چشیده و از سلامت آن خبر داده بود، یکبار قدمی در باب جلوگیری یا تمهیداتی در درمان بیماران ناشی از گرد و خاک برنداشت... و همینطور وزارتخانه های دیگر... 3. تهرانی ها، اصفهانی ها، شیرازی ها، تبریزی ها و برخی شهرهای دیگر خودشان برای خودشان اینقدر ارزش قائلند که مسئولین خود را مجاب به برآوردن خواسته هایشان و حمایت از جانشان میکنند... و این خوزستانیهای دلاور بدلیل وابستگیهای شدید فرهنگی و مذهبی خود حاضرند بمیرند و در این خاک بیمار شوند ولی از این طوفان و گرد و خاک که به گفته رئیس جمهور محترم، تبرکی از خاک کربلاست گلایه و شکوایه نکنند. 4. مسئولین محترم استان ما... استاندار، فرماندار و نمایندگان منتخب مردم ... آنقدر عرضه و البته اختیار ندارند که بحث تعطیلی و یا هرگونه حمایت از جان مردم شهر و استان خود را مطرح کنند و آن را به کرسی بنشانند و یا نمیخواهند یا نمیدانند وظیفه ای در قبال مردم دارند... و آن بالا ننشسته اند که نشسته باشند.... 5. رادیو و تلویزیون استانی و روزنامه های محلی ما آنچنان در خوابند که صدایی ندارند و یا آنقدر بی جایگاهند که صدایشان را حتی مسئولین استان نمیشنوند.... ببینیم که اقدامات مسئولین و مردم ما در برابر طوفان و خاکستانی که در راه است چگونه خواهد بود... تنها یادآوری میکنم که وضعیت آب خوزستان(بویژه در شهرهای جنوبی آن)، وضعیت هوای گرم این استان، گازرسانی در آبادان، نشت گاز در مسجد سلیمان، آب کارون و ... نیز یکجور شباهتهایی با این قضیه گرد و خاک دارد... که امیدوارم این نگاه بدبینانه با اقدامات موثر از طرف مسئولین برطرف گردد... 
شهر کلان، فرهنگ خرد (1- کلان شهر اهواز)
در چند پست آینده در باره فرهنگ درهم و برهم شهرم، اهواز، صحبت میکنم، از نکات ریز و درشت و بسیار ساده ای که رعایت نمیکنیم و باعث شده چهره شهرمان از شهریت دور باشد... امیدوارم دنبال کنید و نظر بدهید...
***
کلان شهر اهواز
اهواز یکی از کلان شهرهای ایران است با وسعتی که هر روز بیشتر میشود و حدود دو میلیون نفر جمعیت از اقوام مختلف... (همان شهر هفتاد و دو ملت خودمان)... اینجا مثلاً مرکز استان است و مرکز توجه دولت و مرکز برنامهریزیهای استانی، اما نمیدانم چه مشکلی وجود دارد که در شهر ما مثل دیگر شهرهای بزرگ از آن شهریت و نظم و ترتیب لازمه یک شهر بزرگ خبری نیست... (مثلاً پروژه های شهری یا راکدند یا مرتب با تأخیر روبرو میشوند، مثل مترو یا تعریض خیابانها یا کمربندی اهواز که بالاخره افتتاح شد؛ ترافیک بیخودی که بدلیل عدم وجود بازارهای تخصصی کافی در سطح شهر و بافت سنتی شهر با خیابانهای کم عرض داریم؛ یا مثلاً مردم از دفتر شورای شهر و از فعالیت نمایندگان شهر در مجلس بی اطلاعند و متأسفانه به کم و کاستی های شهری خو گرفته اند... همه عادت کرده ایم که یک رفتگر محترم در زمان شلوغی شهر جارو دست بگیرد و گرد و خاک را به گلویمان هل بدهد و یا مدت ها بوی گند فاضلاب بیرون زده را در گوشه و کنار تحمل کنیم و به مسافرکش بی انصافی که گرانتر گرفته لبخند بزنیم... تکدی گری آنهم به شیوه های کمابیش مدرن و استفاده از احساسات مردم، نمای شهر را بر هم زده... بعد از این همه سال هنوز رانندههای اتوبوس داد میزنند «آقا برو عقب راه رو باز کن»، ما در یک شهر بزرگ و پرجمعیت هنوز با صف گرفتن مشکل داریم و مثلاً برای سوار شدن به اتوبوس و مینیبوس همدیگر را هل میدهیم... هنوز با هر تصادف کوچکی، تا مدتها بخشی از یک خیابان بند میآید و آمدوشد مختل میشود... با اینهمه ساختمان و آپارتمان که در این شهر ساخته شده، هنوز مردمی پیدا میشوند که ته سیگار در راهپلهها میاندازند و در آسانسورها آشغال میریزند و در خانه فوتبال بازی میکنند... این یعنی ما فرهنگ آپارتمان نشینی نداریم... هرکدام از اینها جای بحث بسیار دارند که در پستهای بعد به عمده ترین مسائل از نظر خودم می پردازم.)
خوزستانیها در مجموع و خوشبختانه به صفات خوب و فرهنگ بالا در سطح کشور معروفند... خونگرمی و مهماننوازی آنها زبانزد است و خاک دامنگیر اینجا ضرب المثل شده است... و در صبر و استقامت و مقاومت و ایثار مثال زدنیند... اما در اهواز با وجود فرهنگ بالای مردمش و تنوع آداب و رسومی که در خود جای داده، میتوان مواردی را هم یافت که رنگی از این فرهنگ غنی دیده نمیشود و آدم میماند که این مردم مگر خودشان در این شهر زندگی نمیکنند که نسبت به این موارد بیتفاوتند... گفتن ندارد اما چند نمونه از فرهنگ بدمان را که شاید به راحتی از کنار آنها میگذریم برایتان میگویم...
مواردی هم که گفته شده و میشود تنها مخصوص اهواز یا خوزستان نیست و در هر جای دیگری ممکن است دیده شود اما برای من خوزستانی، سلامت فرهنگی استان و شهرم در مرحله اول اهمیت است... قومیت گراییهای افراطی و عدم احترام متقابل و عدم هماهنگیهای فرهنگی و اجتماعی بین اقوام خوزستان باعث شده تا مردم ما در بسیاری از زمینهها به آنچه شایستگی آن را دارند نرسند....
در شهر کلانی که فرهنگ عمومی مردم هنوز از دید کلان نگریسته نمیشود و بصورت یک مجموعه واحد در نیامده، خواستهای مشترک و ارزشهای عمومی نیز خرد و پراکنده هستند و مسئولین شهری ما شاید بر اساس قومیت خود و فرهنگی که خود میشناسند، تصمیم میگیرند و رفتار میکنند و بسیار دیده میشود که بسیاری از موارد لازم را نادیده میگیرند... امید است با اجرای سیاستهای آموزشی (بویژه در سطح مدارس و صدا و سیمای استان) و با اعمال نظارت و کنترل بیشتر و اصلاح ساختارهای مدیریتی شاهد ارتقای فرهنگ عمومی و زیباتر شدن شهر باشیم... من بعنوان یک شهروند جایی برای زیستن و آرامش خاطر میخواهم... یک شهر زیبا، پاکیزه و دوست داشتنی، به دور از اعصاب خردیها و نگرانیهای امروز...
اینها درد دلهای خودمانی هستند و به قول آقای حسن نراقی -در کتاب جامعه شناسی خودمانی- «خدای نکرده با شما نیستم»... من به در میگویم تا دیوارها بشنوند... شما هم لطفاً از دغدغه هایتان برایم بگویید...
خرمشهر وطن ما
بعد از یه هفته از سالروز آزادسازی خرمشهر... اینجا مینویسم.
خرمشهر یه نقطه روی خاک خوزستان بود که سالها قبل یه نفر قلچماق نگاه چپ بهش انداخته بود... مردم ما هم ادبش کردند.... اون روزا که ایران ارتش درست و حسابی نداشت و شاید اصلاً نمیدونست مهمات و اسلحه و میگ و آر پی جی چیه مردم این شهر با دست خالی و با تن و جونشون جلوی خمپاره های دشمن می ایستادند... قدیمی ها که تعریف میکنن میگن: ما فکر نمیکردیم جنگ جدی باشه یا خیلی طول بکشه... یکی میگفت: اون زمونا ما میگفتیم جنگ اعراب و اسراییل با اون ابهتش سه چهار روز بیشتر طول نکشید اینم همینطوره... خیلیها به جنگزده های وحشت زده میگفتند چرا فرار میکنین ترسوها... و خودشون با لرزش شیشه های خونشون موقع عبور میگهای عراقی، زرد و قهوه ای شدند... میگفتن تانکا تا نزدیک اهواز اومده بودند... دولت میگفت مردم با ککتول مولوتف آماده باشید... همه میگن آزاد شدنش مثل معجزه بود... می لرزم...
صحنه های اون روزا رو که تلویزیون نشون میده بغضم میگیره... شاید یک روز هم در خرمشهر زندگی نکرده باشم اما نمیدونم چرا نسبت بهش اینطور احساس وابستگی میکنم... اینجا وطن منه... ایران، خوزستان... نسبت بهش تعصب دارم و از جون دوسش دارم... یه حسی مثل عشق... حتی اگه با گذشت بیست و چند سال هنوز خرمشهر ناخرم باشه و آبادان نا آباد.
سه شنبه نحس!!!!
از صبح که زدم بیرون تا عصر که برگشتم خونه هزارتا دغدغه و دردسر فکری همزمان بهم رو آوردند که امانم رو بریدند...
اول اینکه یکی از همسایه ها ماشینشو پشت ماشین ما پارک کرده بود که نتونستم باهاش برم سر کار... رسیدم اونجا کارفرما سر پروژه بود و شروع کرد به ایرادای الکی... وقت ابلاغ برنامه کارگرها بود که رئیس زنگ زد و گفت یکی رو بفرست بیاد اون یکی پروژه شرکت... دیدم غائب هم داریم بنابراین مجبور شدم چندتا برنامه رو دستکاری کنم، بعد یکی از بناها اومد گلایه که مصالح ندارم و نمیشه کار کرد و اینا... یکی از کارگرا اومد گفت کجا رو باید جوش بدم بیا بهم نشون بده... یکی دیگه اومد گفت کجا باید کار کنم.... کار که شروع شد فهمیدم که موتورجوشمون خراب شده... دو ساعت طول کشید تا تعمیر شد... بعد فهمیدم از اون یکی کارگاه قبلاً یه موتور جوش دیگه برامون آورده بودن... بیخود علاف شده بودیم.
اینا گذشت پس از یکی دوساعت که برگشتم تو دفتر... کنار یکی از نقشه ها که به دیوار نصب بود ایستاده بودم، صدای آشنای رفت و آمد موجوداتی در فضای بین سقف کاذب و شیروانی دفتر به گوش میرسید که یکهو یه مارمولک زشت و گردن شکسته از از جلوی صورت من روی افتاد پایین رو زمین و پا به فرار گذاشت...
کمی بعد دنبال کارت ماشین شرکت بودم که پیداش نمیکردم... البته بعداً پیدا شد.. رفتم از یکی از کارگرا کارش رو تحویل بگیرم... سرم خورد به داربست... و خلاصه 13-14 مورد یادداشت کردم که امروز برام پیش اومد...
شاید اگه به این فکر نمیکردم که چقدر بهم سخت گذشته... و چه کار پر دردسر و پر از بدبختی دارم... اینقدر بلا سرم نمیومد.. بنا بر قانون طبیعت ما همه چیزایی رو که سرمون میاد خودمون به سمت خودمون جذب میکنیم....
خوبیش این بود که امروز یه مطلب روزمره داشتم نه یه مطلب تئوری و فلسفی و اجتماعی.......
زادروز، بهانه ای برای در کنار هم بودن
روز جهانی ارتباطات و زادروزم خجسته.
یکی از مهمترین سوالات فلسفی بشر اینه که: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میخوام برم و واسه چی اومدم که حالا میخوام برم؟
من فکر میکنم هرکسی که به دنیا میاد واسه وظیفه ای اومده... و باید اونو انجام بده و از دنیا خارج بشه. شاید وظیفه من تنها و تنها این بوده باشه که همین چند سطر رو بنویسم تا خواننده ای که اینا رو میخونه، یه فکری تو کلش جرقه بزنه و چیزی رو کشف کنه که باری از گردش دنیا به کام مردم و موجودات دیگه برداره... هر سال جشن تولدم میبینم که دوستانم مرا به یاد دارند و برایشان عزیزم... و به یاد میاورم که یک سال دیگر هم سپری شد و نمیدانم برای این دنیا چه کرده ام... به یاد میاورم که چه لذت ها که نبرده ام و یاریها که نرسانده ام و نیکیها که نکرده ام...
داتیس میگفت: دوست دارم روز تولدم دیگران را هم خوشحال کنم... اصلاً یه هزار تومنی میدم به یه معتاد میگم برو خودتو بساز و حال کن {البته نمیدونم این روزا با هزار تومن یه معتاد میتونه توپ بشه یا نه؟}
دیروز موهایم را تا سه سانتی کوتاه کردم... گرمای خوزستان بهانه خوبی برای این تحول ظاهری در زادروزم است. موقع فوت کردن شمع ها، آرزوی تندرستی، شادمانی و پول، هرسه به مقدار فراوان را از ذهن میگذرانم... در این روز فرخنده نیز شاد باشید
از اون نظر... (1)
دوتا بازاریاب از یک کارخانه کفش سازی برای یافتن بازار جدید، وارد جزیره ای در اقیانوس آرام میشوند... اولی پس از سه روز جستجو و تحقیق در بین مردم جزیره... با شرکت تماس گرفت و گفت:«هیچ کدوم از مردم اینجا کفش پاش نیست... بهتره قید بازار اینجا رو بزنیم..» دومی بعد از همین مدت با شرکت تماس گرفت و گفت:« هیچ کدوم از مردم اینجا کفش پاش نیست... تا میتونید کفش تولید کنید میشه به پای همه مردم اینجا کفش پوشوند... از این بهتر بازاری پیدا نمیکنیم!!!»
هر جور که نگاه کنی همونجور هم میبینی... برداشت و پردازش تو از اطلاعاتی که به دست میاری از چیزی که میبینی و همون اطلاعات کسب شده میتونه مهمتر باشه... (به قول یه دوست:«البته بعضی وقتها»)
پی نوشت:
با تشکر از داتیس که این مثال ظریف رو در یک راهنمایی دوستانه به من گفت....
